آزادی
سر سپرده سرزمين خورشيد بود
اما
در بن بست ِ تاريك كوچۀ آينه ها
دريغا دريغ
با يك فوت
فوت كرد!!
شعر
سر سپرده سرزمين خورشيد بود
اما
در بن بست ِ تاريك كوچۀ آينه ها
دريغا دريغ
با يك فوت
فوت كرد!!
گوش چشم ميدا ن آزادي
دوربين براي برنامۀ ديدنيها
از شمعهاي شجاع فوت شده
از خضاب خيابان با خون
چه بسيا ر
تصويرها كه نميگيرد
مي گيرد ، دلم در بهار
من اما،
خوب ميدانم
در سرزمين هميشه بها ر
برنامۀ بعدي ديدنيها
ديدن دارد!!
چه خزانی شد، آخر اين بهار..........
شكوفه هاي زود رس، به پايان خط سيب
وسيبها، به زمين نرسيدند
تا همه شك كنيم
قانون جاذبه هم دروغ است
چه هوايي شد ،آخر اين بهار..............
آنقدر كه باغبان خواب ديده است
ديگر به فضاي سبز، نيازي نيست
وابر سياه است
كه فرمان ميدهد:
"شقايقها درفصلي زرد
با داغ سر كنند"
داستانك(1)
زيريك سقف جمع بودند
ورد ميخواندند
مرد ميگفت: تمام راههاي عالم را آدم بايد برود
براي رسيدن...........
مرد ديگري بيرون جمع
كار ديگري ميكرد،حرف ديگري ميگفت
"كفشهايتان را دزديدم
تا بدانيد با اين كفشها به پايان هيچ راهي نمي رسيد!!"
به آب مي انديشم
و به كوه
بضاعت كوه ايستادن است وفكر كردن
هر كوهي را ميتوان شمرد
به كوه مي انديشم
و به آب
آب به ايستگاه رسيده بود
بضاعت ايستگاه ماندابي شده بود
كه ميشد در لابلايش،فرسايش قطره ها را شمرد
□ □ □
به كوه مي انديشم و به آب
وبه پاهايم، كه كوه هاي روانند
اينك اين كهكشانهاي بي شما ر...................
حالا همه ما را خوب مي شناسند
ما روي ماه نو
حساب ديگري كرده ايم
پنجره آورده ا يم
بجاي دريچۀ مردمكانش ،پيوند بزنيم
و سرگرداني سرهايمان را، درون حبابي بزرگ
به هفت سنگ بچه ها تعارف كنيم
گوش هايمان كه آنقدر
زنگ
زنگ
زنگ ..........
زنگار گوشهايمان را
با دو گوشواره عوض كنيم
و با سكوتي سرخ
به همۀ زبان هاي زندۀ دنيا شعر بگوييم
حالا با اين حال خوب
همه ما را خوب مي شناسند
نه خیر آقا.........
من شاعرم وامروز
زندگي شغل خوبيست
شاعري اما
دردي خوبتر
خوب كه نگاه كني
تمام تصويرهاي اين جعبه جادو
كه هم قبيله اي هايم
درون آن نقش بازي ميكنند
ويروسي شده است !
ببين
اين مستحقان آهني
هر روز قدشان بلندترمي شود
دست ما كوتاهتر
وهيچ نمي پرسيم
چرا تمام حلقه هاي ِمِهر
دست به دست بزرگ ميشوند
تا دور گردني بياويزند
وهيچ نمي پرسيم
چرا آسمان سياه تغافل
آنقدر بالا رفت
كه تمام كلاغها تا تير رس آن، محو رفتند
وباورنمي كنيم
"موز زيرپايش پوست مياندازد "
سكانسيست تكراري
كه هر روز ازخاصيت خنده دارش كم ميشود
باز انگشت اشاره روي لبهايتان رفته است
نه خیر آقا
من شاعرم و امروز
زندگي شغل خوبيست
شاعري اما
دردي خوبتر!!!
صور تش را امروز
آسمان خراشی خراشیده بود
آخر خورشید بی اجازه پرواز کرده بود
بدون شرح!
امروز هم زندگی
شغل خوبی است
شاعری اما
دردی خوبتر!
جنگل دستکاشت
یک روز تعطیل
فراریان ازدم دودها
پناهجویان سروها ،کاجها
برج بابل(۲)
بر آسمان خراشی افتاده
خورشید از لابلای برجها
سرک میکشد!
همچون قا رچهای سمی
همچون علفهای هرز رونده
تکثیر میشوند
کوجه ها ُخیابان هاُمیدان ها
این گونه شهرهای بزرگُ شهرک میشوند
و ماتنها برای چرا غانی شهرک ها
از شمعهای شجاع فوت شده دو باره دعوت می کنیم
و شروع می کنیم بازی اسم وفامیل را باز
دریغا سرو های سربلند سرباز